|
|
بازگشت «لیگ قهرمانان اروپا» |
|
|
|
حداقل نام " پاس " را از آنها نگیرید |
|
|
مدام از تیم مقابل، همان قهرمان لیگ گذشته را می گویم، ایراد می گرفت و یک خرمن " به به و چه چه " نثار تیمش می کرد. با تعجب از بازیکنی ( شما بخوانید کیانوش رحمتی ) می گفت که نارنجی پوشان شهریار ایران را به تیمش ترجیح داده است. نمی دانم در کدام یک از هزاران رویایش بود که تیمش را بر قله ی افتخارات می دید و حریف صاحب نامش را آنقدر خوار و ذلیل. با هیجان خاصی حرکات بازیکنان تیمش را گزارش می کرد، حتی حرکت های بی جان را. سایپا را هم پشیزی به حساب نمی آورد و پیروزی را در دستان تیمش می دید اما صدای غمگینش در پایان بازی، حکایت متفاوتی را می گفت. تمام حرف هایی که زدم، به لعنت خدا هم نمی ارزید! اما روده هایم را به گونه ای خسته کننده کش دادم تا به یک نکته برسم؛ بین آن همه رویا که حسابی کیفورش کرده بودند، یک حقیقت بزرگ نهفته بود. اگر تیمش آنقدر بزرگ است که نرفتن فلان بازیکن، بی لیاقتی اش را نشان می دهد و اگر باختن به قهرمان فصل پیش آنقدر ننگین است که او در پایان گزارش رمقی برای حرف زدن نداشت و هزار تا اگر دیگر، در عوض تیم او "دزدی" است. شنیده بودم، سازمان ثبت احوال یدی طولانی در کوچک کردن سن بازیکنان یا همان " صغر سن " را دارد اما دیگر نمی دانستم آنقدر قدر متبحر است که می تواند به رکورد کوچک کردن یک سن به اندازه ی تقریبا 43 سال برسد. قسم به تمام لیگ هایی که با جفت چشمان نظاره گرشان بوده ام، هیچ احدی فکر نمی کرد " پاس " را دو دستی تقدیم همدانی ها کنند. کاری با توجیهات مسئولان ندارم. من با بازیکنانی کار دارم که بر سابقه شان چوب حراج زدند. من با مهدی مناجاتی، مجید جلالی و مجید حلوایی کار دارم، نمی دانید در دیداری که با آنها داشتم، با چه ذوقی از پاس حرف می زدند. من با جواد نکونام و وحید هاشمیان کار دارم، با بازیکن محبوبم و هلیکوپتر هانوفر کار دارم. وقتی حرف از جمع کردن پول و خرید " پاس " می زدند، دلم ریش ریش می شد. من با تمام پاسی ها و حتی دنیزلی کار دارم. من را هیچ کاری با کسانی که کاری با سابقه و خاطرات فوتبالیست ها ندارند، ندارم. شاید بگویید که " زبانت را در شکمت کن و به کاری که مربوط به تو نیست، کار نداشته باش. " و شاید بدتر از این هم بارم کنید : " پرسپولیسی مرده پرست! از کی تا حالا رنگ عوض کرده ای و عاشق سینه چاک پاس شده ای که بر مزارش فاتحه می خوانی؟!" اما زبانم بیش از این حرفا دراز شده است که بتواند در شکمم جا شود. و در ضمن عاشق سینه چاک پاس هم نبوده ام که بخواهم فاتحه ای نثارش کنم. من، با نام " پاس" کاری ندارم. تمام درد من کسانی هستند که " پاس " با آنها معنی پیدا می کرد و خلل و فرجش با خاطرات آنها پر می شد. با بازیکنانی کار دارم که دیگر به جایی تعلق ندارند. و اگر کسی از آنها پرسید مال کدام یک از محله های فوتبال ایران هستید، آنها جز نگاهی حسرت بار، جوابی نداشته باشند. برای همین است، وقتی تیمش را با افتخار " پاس " صدا می زد، با تمام وجود سرش فریاد زدم : « اسم تیم تو " پاس همدان " است و نه " پاس " » و با نگاهی ملتمسانه از او خواستم : «حداقل نام " پاس " را دیگر از سبزقبایان تهرانی نگیرید. » اما او نه می توانست فریادم را بشنود و نه نگاهم را ببیند. پی نوشت : " با احترام فراوان نسبت به تمام همدانی ها. امیدوارم از این متن دلگیر نشوید. ما را هم درک کنید. |
||