تبليغاتX
فوژان
فوژان
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی
هیچ چیز نمی خواهم جز...

نمي خواهم. اين دنيا و اين زندگي را نمي خواهم. نه مي خواهم روزنامه نگار باشم و نه دانشجوي شيمي. آخر به من چه ربطي دارد، مردم از اتوبوس هاي خصوصي راضي هستند يا نه.  و يا اينكه مشكل بازيافت و وزارت بهداشت به كجا كشيد. تيم ملي واليبال بعد از 27 سال دارد مي رود، مسابقات قهرماني آسيا؟ خب مباركش باشد. بيش از اين، چه مي توانم بگويم؟! 17 سالگي كفش هايم را آويزان كردم پس ديگر از اهالي بانوان واليباليست نيستم كه بخواهم اين خبر را در بوق و كرنا كنم. ديگر هم آن نوجوان 14 ساله نيستم كه با عشق فوتبال زندگي كنم و اگر روزي ابرار ورزشي نخوانم، روزم، شب نشود. " 90 " هم ديگر آن برنامه ي رويايي من نيست كه چند ساعت معطلش شوم و 5 دقيقه، يك بار در مدح " عادل فردوسي " حرفي بزنم. تا دلتان بخواهد، حالم از فوتبال به هم مي خورد و ديگر اشك هايم را حرام تيم ملي نخواهم كرد. نه حرام تيم ملي و نه حرام خيلي چيز هاي ديگر كه فقط در ظاهر با ارزش هستند. ديگر در اين دنيا، چيز با ارزشي نمي بينم.

" شيمي " هم ارزاني " مندليف ". ديگر تركيبات گوناگون شيمي آلي، دلم را نمي برد و درخت علاقه ي پليمر هم در من خشكيده است. روپوش آزمايشگاه را هم روانه ي سطل آشغال خواهم كرد چون ديگر دلم براي حضور در آزمايشگاه كاملا مجهز! دانشگاه، نمي تپد. روزي مي خواستم ناكامي ام در كنكور كارشناسي را در كارشناسي ارشد جبران كنم اما امروز، ديگر به پايان دوره ي ليسانس هم نمي انديشم. نه به آن مي انديشم نه به چيز هاي ديگري كه برايم روزگاري ارزش داشتند.

حتي ديگر نمي خواهم آهنگ ها قميشي را كه هميشه همدم وقت هاي تنهايي ام بودند، بشنوم. آن همه احساس در آهنگ هايش، ديگر به دردم نمي خورد و علاقه اي ندارم همراه شعر هايش شوم. آن چند تا كتابي را هم كه دارم، مي گذارم در كتابخانه ام خاك بخورند چون ماركز، ريچارد باخ، پائولو كوئيلو، فروغ، حافظ و بقيه شان را ديگر دوست ندارم. اما قبل از اين كار، حتما " عقايد يك دلقك " را تمام مي كنم(‌ تنها 30 صفحه از آن باقي مانده است ).

نه ديگر چيزي مي خواهم و نه آرزويي دارم فقط يك خواهش كوچك دارم ( احتمالا از خدا ) ؛ امكان زندگي را در يكي از مناطق زير، برايم فراهم كن، البته منهاي تمام آدم ها و چيز هايي كه در حال حاضر، در كنارم هستند. دلم مي خواهد تنهاي تنها آنجا باشم. چون به طرز باورنكردني اي احتياج به آرامش دارم.

 

                    01

 

02                   

 

03                    

 

04                   

2 نوشته شده در  86/01/30ساعت 21:10  توسط گیتی   | 

بارون

              بارون

 

۲۷ روز از بهار گذشته،‌ اما هنوز هم داره بارون مي ياد. يه وقت تند مي شه و بعضي وقتا آروم مي ياد. آخه مي دونين، خدا يه روز بهم قول داد كه هر وقت كم اوردم، اون جبران مي كنه.

2 نوشته شده در  86/01/27ساعت 1:6  توسط گیتی   | 

13 بدر با گربه ی گرسنه
          Cat 

اين گربه اي كه در عكس بالا مي بينين،‌ چنان غذاي روز سيزده را به من زهر كرد كه ترجيح دادم گرسنگي بكشم تا با موزیک " ميو ميو " سوزناك جناب گربه، غذا بخورم. خب بوي كباب پيچيده بود و اين حيووني هم بدجوري هوس كرده بود. من و آبجي خانوم مي خواستيم يه تيكه بهش بديم تا با خيال راحت غذا بخوريم اما خب صابخونه به شدت با اين كار مخالف بود. حرفش اين بود،‌ گربه ها، روشون زياده. يه دفه بهشون غذا دادي، هميشه مي يان، غذا مي خوان و پدر صابخونه رو در ميارن.

خلاصه، گربه جان اينقدر سمج بود كه تونست به غذاش برسه اما در عوضش، گرسنگي توام با دلسوزي نصيب من شد.

2 نوشته شده در  86/01/16ساعت 22:32  توسط گیتی   | 

بعضی وقتا نمی شه زرد نبود

امروز به يه نتيجه ي خيلي مهم رسيدم. راستش فهميدم خبرنگاران زرد روزنامه هايي مثه البرز، 90 و ... چندان مقصر هم نيستن كه نوشت شون زرد مي شه. آخه مي دونين بعضي وقتا هر چي سعي مي كنين نوشت تون زرد نشه، نمي شه. مثلا خود من، از وقتي صمد مرفاوي مربي استقلال شده، هر وقت اومدم در موردش بنويسم، اينقدر زرد نوشته بودم كه خودم حالم بد شده بود. خدايي دست خودم هم نبود. توو اين چند مدت كه مربي استقلال شده، بيشتر از اون چند سالي كه برانكو مربي ايران بود، منو حرص داده. البته شايد تقصير اونم نباشه. بالاخره امير قلعه نوعي باري رو روي دوش اين بدبخت گذاشته كه به شدت رو شونه هاش سنگيني مي كنه و خب صمد هم روي اورده به توجيهات خنده دار و حرفايي مي زنه كه دود از گوشات بلند مي شه. به شخصه قبلا به حرفاش كلي مي خنديدم اما ديگه شورشو در اورده و ديگه با ديدن قيافشم سردرد مي گيرم. باور كنين توو اين چند سالي كه فوتبال رو كامل دنبال مي كنم، اينقدر حرفاي مزخرف از اهالي فوتبال شنيدم كه پوست كلفت شدم اما حرفاي صمد يه چيز ديگه ست. مثلا بعد از دربي گفته : " مهم نيست كه نتيجه‌ي اين بازي چه شد؛ مهم اين است كه استقلال دوازده امتياز از پرسپوليس جلوتر است. اگر پرسپوليسي‌ها ادعا دارند، اين فاصله را كمتر كنند. " آخه تو رو خدا، به هركي مي پرستين به من بگين اين حرفا يعني چي؟ اين آقا يعني نمي دونه در چه جايگاهي قرار داره كه مثل يه هوادار خردسال استقلال از تيمش دفاع مي كنه؟! يا اينكه در مورد خطاي انصاريان روي كعبي گفته : " مقصر كعبي بود؛ به طور دقيق نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد؛ اما، قطعا كعبي هم بر روي انصاريان خطا كرد. " نه، خداوكيلي، تو كه طرفدار استقلالي، چه جوري حرف سرمربيتو توجيه مي كني؟ نكنه تو هم مثل من از دست حرفاي صمد اعصاب نداري؟ حالا بماند كه مرفاوي با چند تا از خبرنگاران به دليل سئوالايي كه پرسيدن، درگيري لفظي پيدا كرده و وقتي ديده داره كم مي ياره، جلسه رو ترك كرده.

چند وقت پيش مي خواستم يه مطلب بنويسم با عنوان " صمد، اينكاره نيستي " كه ديدم رسما زرده و شايد به عنوان زردترين مطلب سال انتخاب شه. اما خب الان كه فكر مي كنم، مي بينم پر بي راه هم نگفته بودم و بعضي وقتا مطالب زرد هم قابل تعمقه.

2 نوشته شده در  86/01/11ساعت 2:39  توسط گیتی   | 

بهارِخاموش
بر آن فانوس که‌ش دستي نيفروخت
بر آن دوکي که بر رَف بي‌صدا ماند
بر آن آيینه‌ي زنگاربسته
بر آن گهواره که‌ش دستي نجنباند


بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد
بر آن در که‌ش کسي نگشود ديگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده ديري پاي بر سر ــ

 

بهار ِ منتظر بي‌مصرف افتاد!


به هر بامي درنگي کرد و بگذشت
به هر کويی صدايی کرد و اِستاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.
نه دود از کومه‌يی برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دَم به ني داد
نه گُل رويید، نه زنبور پر زد
نه مرغ ِ کدخدا برداشت فرياد.



به صد اميد آمد، رفت نوميد
بهار ــ آري بر او نگشود کس در.
درين ويران به رويش کس نخنديد
کس‌اش تاجي ز گُل ننهاد بر سر.


کسي از کومه سر بيرون نياورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.
هوا با ضربه‌هاي دف نجنبيد
گُلي خودروي برنامد ز باغي.

 

نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجير مي‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه مي‌زند جوش.

 

به هيچ ارابه‌يی اسبي نبستند
سرود ِ پُتک ِ آهنگر نيامد
کسي خيشي نبُرد از ده به مزرع
سگ ِ گله به عوعو در نيامد.


کسي پيدا نشد غم‌ناک و خوش‌حال
که پا بر جاده‌ي خلوت گذارد
کسي پيدا نشد در مقدم ِ سال
که شادان يا غمين آهي بر آرد.


غروب ِ روز ِ اول ليک، تنها
درين خلوتگه ِ غوکان ِ مفلوک
به ياد ِ آن حکايت‌ها که رفته‌ست
ز عمق ِ برکه يک دَم ناله زد غوک...



بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويران‌سراي محنت‌آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
که شمع افروزد و بگشايدش در!

                                                 (( احمد شاملو ))

2 نوشته شده در  86/01/04ساعت 16:29  توسط گیتی   |