|
|
حیوون هایی در قالب پدر و مادر |
|
|
من دروغین برام آف گذاشته كه چرا آپ نمي كنم. خب معلومه، چون امتحان دارم. الان هم اومدم كه و بگم چه جونوري در همسايگي ام زندگي مي كنه. از اين جونور ها كه حتي لياقت اين اسم را هم ندارن توي اين تهرون بي صاحب زياده و بدبختانه فكر نمي كنم قانوني وجود داشته باشه تا دهن اين عوضي ها را صاف كنه تا ديگه فكر نكنن مالك آدماي دور و برشون هستن. اين ... كه اسم مقدس پدر و مادر را يدك مي كشن، فكر مي كنن مالك بچه هاشون هستن و هر بلايي هم كه سرشون بيارن اشكال نداره و يه زماني هم بچه از فرامانشون سرپيچي كرد يا يه كار خلاف ميل اين ... انجام داد، چنان اون بي گناه را كتك مي زنن كه انگار كسي رو كشته. يكي از همين ... چنان امشب پسرشو مي زد كه فكر مي كردي قاتل پسرشو داره مي زنه. هنوزم فرياد هاي اون بچه ي بي نوا تو گوشمه. يكي نيست بگه، آخه مرتيكه ي ... ! فكر كردي خودت چه .... هستي كه اينجوري بچه رو مي زني. اون بدبخت، اون بي نوا، سر عشق بازي تو و اون زن ... از خودت، پاش به اين دنياي كثيف باز شد و امشب تو ... اونو به باد كتك گرفتي. فرضا بچه ات ... زيادي خورده يا هر غلطي كرده، تو .... به چه حقي دست روش دراز كردي؟! مي خوام بدونم كي بهت اين حقو داده؟ آره مي خوام بدونم كي اين حيوون صفتي تو رو مجاز دونسته؟ آخ، چقدر دلم مي خواست امشب يه نوازش حسابي مي كردمت تا تمام عقده هايي كه توي اين چند سال زندگيم از ديدن آزار و اذيت هاي حيوون هايي كه بهشون پدر و مادر مي گن به بچه ها يا همون برده هاشون تو وجودم جمع شده، يه دفعه سر تو خالي مي كردم. اينجوري دل پسرت هم خنك مي شد اما حيف كه به جاي تو، قانون منو بازخواست مي كنه. پ.ن : به جاي نقطه چين ها، ركيك ترين فحش هايي كه به ذهنتون مي رسه، بذارين. |
||
|
|
شهر تاريخي من، شهر بم، تو كوير پير شدي |
|
|
مسافري مي شناسم كه هميشه لبخند به لب دارد اما غمي كهنه در چشمانش موج مي زند و معلوم است در پس آن خنده ي به ظاهر شيرين دردي نهفته است كه با هيچ كس جز تنهايي اش تقسيمش نمي كند. البته حق هم دارد. من و تو چه مي فهميم او با آن دل دريايي اش چه ديد و چه كشيد كه امروز بخواهيم شريك دردش شويم. گناه از من و تو نيست كه شريك خوبي براي تنهايي اش نيستيم . ما فكر مي كنيم شهر يعني يك آسمان خاكستري آلوده كه بوق ماشين هايش گوش را كر كند و زندگي هم خلاصه شود در يك كلمه ي سه حرفي به نام كار و براي نديدن عزيزان هم بهانه اي بهتر از نداشتن وقت، پيدا نكنيم و اينطوري مي شود كه همه از يادمان مي روند، حتي خودمان. پس ما نمي توانيم او را بفهميم چون از دياري آمده كه مجذوب آسمان پر ستاره اش مي شوي و در دل شب هاي تاريك سردش رازي نهفته كه مختص مردمان كوير است. او بر خلاف ما از تبار مردمان خونگرم ايران زمين است و نه تنها براي عزيرانش بلكه براي غريبه ها نيز وقت كافي دارد تا محبتش را نثارشان كند، بدون هيچ چشم داشتي. او پشتش به تاريخ و تمدني چند هزار ساله گرم است و اين تمدن سندي به بزرگي و شكوه ارگ بم داشت كه امروز جز خاطره چيزي از آن باقي نمانده است و قصه ي پر درد سفر او هم از همين جا شروع شد. شب با روياهاي رنگينش به رختخواب رفت بي آنكه بداند عزيزان، خانه و كاشانه، آسمان پر ستاره ي كوير و ارگ دوست داشتني اش را در يك چشم بهم زدن از دست مي دهد و او مي ماند و يك دنيا خاطره. ستاره ها مثل هميشه برايش لالايي خواندند اما اين بار، حزن عجيبي در لالايي شان بود و او فكر كرد، در راه عاشقي دل يكي از ستاره ها شكسته كه اين چنين غم انگيز لالايي مي خوانند. آري، ستاره ها دل شكسته بودند چون مي دانستند آخرين لالايي شان را براي مردمان كوير مي خوانند و ديگر كسي براي ديدنشان لحظه شماري نمي كند. لالايي ستاره تمام شد و او به خواب رفت همراه تمام مردم بم اما تنها تعداد اندكي از همشهريانش با او بيدار شدند و خواب بقيه ي ابدي بود. نيمه هاي شب بغض فرو خورده ي زمين تركيد و همه چيز و همه كس را در خورد فرو برد الا او و كساني كه محكوم به زنده ماندن بودند تا درد و رنج اين ويراني را تا ابد به دوش بكشند. بم، شهر تاريخي اش، با خاك يكسان شده بود و زيبايي هايش در دل خاك فرو رفته بود. نه، اين شهر كه لباس مردگان بر تن داشت، شهر رويايي او نبود. شهر او از جنس عشق و نور بود اما اين ديار، سرد و مرده بود. دوست داشت فكر كند كه نيمه شب در تونل زمان افتاده وبه جايي ديگر منتقل شده است اما خوب مي دانست اين چيز ها بيشتر يك رويا است و آن چه مي ديد حقيقت محض بود و حتي خواب هم نبود. سرماي زمستان سخت به صورتش ضربه مي زد و او بيشتر باور مي كرد كه بيدار است و اين بم اوست كه اين چنين ويران شده. اما نمي توانست قبول كند زادگاه هش اينگونه ناجوانمردانه به كام خاك فرو رفته است و عزيزانش پرپر شده اند. پس چمدان خاطراتش را برداشت و به شهر من آمد تا از آنها خانه اي بسازد تا دمي در آن آسوده باشد. اما غم غربت بدجوري در وجودش رخنه كرده و او همچنان آواره است و هر شب به جاي گوش دادن به لالايي ستاره ها، اين جمله را زمزمه مي كند : " شهر تاريخي من، شهر بم، تو كوير پير شدي. من كه آواره شدم در غربت. تو بماندي و زمينگير شدي. " * * اين جمله را امروز همان مسافر برايم sms زد . |
||
|
|
ما هم وارد بازی شدیم |
|
|
من كه بالاخره نفهميدم اين بازي اي كه از شب يلدا آغاز شده و انگار به (( بازي يلدا )) هم معروف شده، در مورد نكات خصوصي مان است و يا قسمتي از شخصيت مان كه دوستان وبلاگي كمتر از آن با خبر هستند. در هر دو صورت دعوت از من براي شركت در اين بازي كار اشتباهي است. چون يا 0 ام يا 1 و چيز خاصي نمي تونم در اين مورد بنويسم. در هر حال به دعوت عماد عزيز لبيك گفتم و وارد اين بازي شدم. 1) در دوران كودكي بر خلاف تمام دختر بچه ها كه طرفدار كارتون هايي مثل سفيد برفي، سيندرلا و ... هستند، به فيلم هاي پليسي و جنگي علاقه ي وافري داشتم و نهايت آرزويم اين بود كه يه روزي پليس جنايي شم. و بايد اضافه كنم كه محبوب ترين فيلم آن دوران من، (( جنگ ستارگان )) بود كه حدودا شونصد بار ديدمش. 2) توي اين تهرون بزرگ، تنها يه جاست كه وقتي واردش مي شم، غم و غصه هامو فراموش مي كنم و اونم پارك لاله است. نمي دونم چرا اما وقتي توي اين پاركم، بيشتر از هر زماني ديگري شادم و البته اين ويژگي بين من و بچه هاي ديگري كه با هم مي رفتيم پارك، مشتركه. 3) يه زماني طرفدار دو آتيشه ي علي دايي بودم. ( البته الان نه تنها طرفدارش نيستم، مخالفش هم هستم . ) 4) اگه مي خواين وزن كم كنيد، پيش دكتر نريد و پول الكي خرج نكنين. فقط كافي يه مدتي با من سر يه ميز غذا بخوريد تا از هرچي غداست حالتون به هم بخوره. به شدت آدم بد غذايي هستم و اگر باور نداريد مي توانيد از نيما يا آرش بپرسيد. 5) 18 سالگي ام در نمودار زندگيم يه نقطه ي بحراني بود. قبل از اين سن فقط درس مي خوندم و توي باشگاه هاي مختلف تمرين واليبال مي كردم و اهل كتاب هم نبودم. از 18 سالگي به بعد اوضاع فرق كرد و بي خيال هرچي درس و ورزش شدم. امروز، تو يه چارديواري كوچيك يا پشت كامپيوترم ( مي خونم، مي نويسم ) و يا دارم كتاب مي خونم و فيلم مي بينم. اینها هم دعوتی های من: ۱) آزاده بهشتي از جامعه ي خبرنگاران ۲)فرنوش قوامی فر از جامعه ی دانشجویان ۵۰ تومانی ۳)حسین حیاتی از جامعه ی بچه های اون ور مرزی ۴)بهرنگ تاج دین از جامعه ی کسانی که به همه چیز معترضند حتی خودشون! ۵)نیما اکبرپور از جامعه ی کامپیوتری پ.ن۱ : کاش عماد رو هم مثل اردشیر توجیه می کردم که من را دعوت نکند پ.ن ۲ : توضیحات بیشتر در مورد بازی یلدا را در اینجا ببینید. پ.ن ۳ : یلدا بازی نیک آهنگ هم در نوع خودش جالبه |
||