تبليغاتX
فوژان
فوژان
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی
اتاق شلخته

01

02

03

اصلا فکر نکنید این عکس های اتاق منه.

2 نوشته شده در  85/07/30ساعت 22:31  توسط گیتی   | 

دلم یه دیوار می خواد

دلم يه ديوار مي خواد كه هم محكمه باشه و هم سياه. دلم مي خواد اين ديوار تا آخر عمر باهام باشه تا هرزگاهي سرمو بكوبونم بهش . ديوارم بايد اينقدر محكم باشه تا واسه مدت زيادي فرو نريزه، حداقل تا زماني كه زنده ام. رنگ ديوارم هم بايد سياه تر از سياه باشه تا مبادا ديدن خون هاي روي ديوار، خاطر دوستان خواب خر گوشي را مكدر كنه. ديوارم واسه هميشه دوست و يارم خواهد بود و فقط با يه ضربه مي تونم براش دردامو بگم و ديگه لازم نيست ساعت ها واسه اين و اون درد و دل كنم آخرش هم هيچي نفهمن و بگن : " اين بود دردت؟! " البته شايد هم حق داشته باشن . آخه درداي من يه جواريي با اونا فرق داره و بوي ورزش مي ده.

 آره خب، توي اين زمونه كه برادر به برادر رحم نمي كنه و با يه تكل خشن جفت پاشو داغون مي كنه،چه جاي دم زدن از فوتبال و تيم مليه؟! وقتي كه يه سري بدبخت بيچاره زير وزنه ي سنگين فقر دارن له مي شن، مگه دوپينگ بچه هاي تيم ملي وزنه برداري مهمه؟! وقتي فرمون زندگيت مدام به چپ و راست منحرف بشه،‌ چه فرقي مي كنه به لاله صديق يا همان شوماخر ايراني اجازه بدن با مردان مسابقه بده يا ندن؟! وقتي جاده واسه تو هموار نباشه و هرزگاهي پات بره تو يه چاله اي و با مخ بخوري زمين، هموار نبودن جاده ي ايتاليا براي قادر میزبانی كه چيزي نيست. اصن وقتي كه زندگي شبيه غم نامه ست مگه مي شه به فكر غم هاي ورزش بود؟!

اما تو روزايي كه مردم روي نمودار زندگي شان با شيبي تند به سوي منفي بي نهايت مي رن، ورزش مي تونست هرزگاهي جلوي اين پيشروي را بگيره و ببرتت تو يه عالمه ديگه، عالمي در ناحيه ي اول محور مختصات. پس وقتي كه آسمون ورزش تير و تاره، بايد سرت به ديوار بكوبوني تا شايد براي زمان كوتاهي يادت برود، تنها دلخوشيت و تنها بهانه ي خنديدنت در مسير نابودي ست.

2 نوشته شده در  85/07/25ساعت 0:19  توسط گیتی   | 

روز بزرگداشت حافظ

ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد/ دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست/ خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي/ حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست/ تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار/ مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد

گوي توفيق و كرامات در ميان افكنده اند/ كس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست/ عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت/ كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش/ از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد

 به نظر شما، شاعر بزرگ تر از حافظ هم پيدا مي شه؟!  

2 نوشته شده در  85/07/20ساعت 18:23  توسط گیتی   | 

آخرین گناه همان هفت فرنگی

سريال هاي ماه رمضان هر چقدر هم كه چرت و مزخرف باشند، هر شب پاي تلويزيون مي نشينم و نگاه شان مي كنم( بالاخره من هم يك جور ديوانه ام  ). يكي از سريال ها، سريال (( آخرين گناه است )) كه بسيار عجيب و غريب است. مثلا اينكه توانايي ديدن تجسم اعمال آدم ها به همراه قرنيه به فرد ديگري منتقل مي شود. از عجايب اين سريال كه بگذريم، مي خواهم آخرش را پيش بيني كنم. فكر مي كنم كه در آخر اين سريال فرهاد مودت( حميدرضاه پگاه) تشريف مي برد آن دنيا. البته حدس زدن اين موضوع چندان سخت نيست چون اگر فيلم هفت را ديده باشيد، مي فهميد كه اين سريال يك جورايي شبيه آن فيلم است. در فيلم هفت، شخصي تصميم مي گيرد كه 7 نفر را كه داراي 7 گناه در كتاب مقدس هستند را بكشد و نكته اينجا بود كه هفتمين گناه مربوط به خودش بود. در اين سريال هم فرهاد با چشم برزخي اش تصميم به اين كار دارد كه هفتمين گناه كه همان غرور است، خودش است. بنابراين اگر آخرين گناه مقلد خوبي باشد، در آخر اين سريال، فرهاد بايد به دست يك پليس كشته شود.

البته بازار تقليد امروزه به شدت گرم است. هندي ها هم از فيلم بسيار زيباي (( سنجاقك)) با بازي خوب كوين كاستنر تقليد كرده اند و فيلمي را به نام (( سايه )) ساخته اند كه بسيار مزخرف است. جمعه ي پيش، اين فيلم بسيار زيبا! را از شبكه ي 5 ديدم كه حالم بد شد. هندي ها مو به مو (‌ البته به جز اسم فيلم ) از سنجاقك تقليد كرده اند كه البته اين كار بسيار آماتور گونه و با بي سليقه گي انجام شده است.

پ.ن : حالا باز خدا خيري به ايراني بدهد كه فقط برداشتي آزاد از فيلم هفت داشته اند اما اين هندي ها به خودشون زحمت ندادند يكم دوگوله شان را به كار بياندازند و تغييراتي در فيلم شان بدهند.

2 نوشته شده در  85/07/19ساعت 21:24  توسط گیتی   | 

نداي آغاز

كفشهايم كو

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شايد همه ي مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه ي سبز پتو خواب مرا مي روبد.

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه ي آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم.

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.

من به اندازه ي يك ابر دلم مي گيرد

وقتي از پنجره مي بينم حوري

دختر بالغ همسايه

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

فقه مي خواند

چيز هايي هم هست،‌ لحظه هايي پر اوج

( مثلا شاعره اي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبي از شب ها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟ )

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

رو به آن وسعت بي واژه كه مرا مي خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب!

كفش هايم كو؟

                                                      (( سهراب سپهری ))

2 نوشته شده در  85/07/18ساعت 12:7  توسط گیتی   | 

وقتی انحصار یک اسم را هم از من دریغ کردند

يك روز بهم گفت كه مي خواهد برايم ستون درست كند و براي همين بايد يك قطعه عكس بهش مي دادم. من هم همين كار را كردم و البته اسم ستونم را هم انتخاب كردم. براي اينكه در آن سايت فقط داخلي مي نوشتم، اسم ستونم را (( به رنگ ايران )) گذاشتم. اين اسم را خيلي دوست داشتم چون يك حس خاصي بهم مي داد و البته در هيچ روزنامه و سايتي هم چنين اسمي نشنيده بودم. پس اينجوري فقط در انحصار من بود. هنوز 10 روز از درست شدن ستونم نگذشته بود كه از پارس فوتبال به عصر فوتبال كوچ كردم و اينگونه اين اسم زيبا به آرشيو خاطراتم پيوست تا زمانيكه در جايي ديگر، ستوني ديگر به من تعلق گيرد. (( به رنگ ايران )) به آرشيو خاطرات من منتقل شد اما گويا براي پارس فوتبال همچنان زنده ماند.

امروز،‌ گذرم به پارس فوتبال افتاد و چيز جالبي نظرم را جلب كرد و البته غمگين هم شدم. اين سايت قالبش را عوض كرده كه مباركش باشد و اسم خبرنگارانش به همراه ستون هايشان را در گوشه اي از سايت آورده است. در ميان خبرنگاران سايت، چشمم به نام (( آرلن گالوسيان )) خورد، دوستي ارمني و از شهر اصفهان. آرلن را نمي شناختم اما نام ستونش برايم خيلي آشنا بود. (( به رنگ ايران )) ازان آرلن شده بود و درست همين جا بود كه ايمان پيدا كردم حق معنوي كپي رايت براي پارس فوتبال چيزي شبيه كشك است.

پ.ن: البته از دست آرلن عزيز دلخور نيستم چون حتم دارم اين اسم به او پيشنهاد شده است.

2 نوشته شده در  85/07/09ساعت 21:46  توسط گیتی   | 

از كسي نمي پرسند

چه هنگام مي تواند

خدا نگهدار بگويد.

از عادات انسانيش نمي پرسند

از خويشتنش نمي پرسند.

زماني

به ناگاه

بايد با آن رو در روي در آيد

تاب آرد

بپذيرد

وداع را

درد مرگ را

فرو ريختن را

تا ديگر بار

بتواند كه بر خيزد.

                                    مارگوت بيكل

2 نوشته شده در  85/07/07ساعت 19:41  توسط گیتی   | 

12 سالی که هدر رفت

يك نگاهي به حال نزارشان مي اندازم و يك نگاهي به خودم. چهره شان خسته است و من كاملا شاداب هستم. خوشحالم از اينكه جاي آنها نيستم البته زماني مانند آنها بودم با اين تفاوت كه لباس ما سورمه اي و يا خاكستري بود اما آنها رنگ هاي بهتري مي پوشند. البته به نظرم رنگ مانتو اهميت چنداني ندارد و مهم اين است كه بايد 9 ماه از سال را در يك زندان فرهنگي بگذارني. 9 ماه از بهترين سال هاي زندگي ات را مجبوري صرف بيهوده ترين كار هاي روزگار بكني. در اين 12 سال، به جاي اينكه طعم واقعي زندگي را بچشي و چيز هاي جديد را تجربه كني بايد تن به آداب و رسوم خشك و مسخره ي مدرسه ها بدهي. از صبح تا ظهر كه زنگ آزادي زده مي شود، بايد مثل يك سرباز احمق تو سري خور از فرمان زندانبانان( مدير و ناظم ها ) اطاعت كني و در غير اينصورت انواع و اقسام تهمت ها را به تو مي زنند و در آخر نمره ي انضباط كمترين نمره ي كارنامه ات مي شود. صبح، بايد زود از خانه راه بيافتي تا به مراسم باشكوه! صبحگاهي برسي. و واي به روزي كه دير برسي حتي 5 دقيقه. در مدرسه را به رويت مي بندند و 15 دقيقه بعد از شروع كلاس ها، با تهديد و انگ زدن هاي رنگارنگ راهي كلاست مي كنند و تازه بايد معلمت را قانع كني كه بگذارد وارد كلاس شوي. و اما در ساعات مفيد! درسي، حتي معلم رياضي هم هرزگاهي به حيطه ي معلم هاي ديني تجاوز مي كند و هنگام بحث توابع،‌ تو را به راه راست هدايت مي كند. زنگ تفريح ها را هم كه نگو. دو تن از زندانبانان بين بچه ها راه مي روند تا ميزان ژل موي دانش آموزان را اندازه بگيرند و بفهمند چه كسي آستين هاي مانتو اش را زده بالا تا فورا جهت تنبيه اش اقدام كنند. در اين بين، هرزگاهي به صورت ضربتي با چند نفر ديگر به كلاس ها هجوم مي برند و كيف بچه ها را مي گردند تا حساب كار دست زنداني ها بيايد. اگر چيزي در كيف يكي از دانش آموزان پيدا كنند، با خوشحالي و افتخار تمام كلاس را ترك مي كنند تا بروند به حساب آن بخت برگشته برسند و اما اگر عمليات ناكام بماند،‌ به سراغ بچه ها مي روند تا ببينند اگر كسي يك دانه مو از ابرو يا پشت لبش را بر  داشته است، حسابي ادبش كنند. موقع نماز ظهر هم آمار مي گيرند كه چه كسي وارد نمازخانه نمي شود تا ملحدين بي دين از بچه هاي نوراني با خدا جدا شوند. هنگام جشن ها هم مجبورت مي كنند روي زمين بنشيني و آفتاب داغ هم مغرت را داغان كند تا به خزعبلات مدير مدرسه با آن ابرو هاي تتو كرده اش گوش كني.

 من خيلي خوشحال هستم ، چون ديگر مجبور نيستم همگام با شعر (( هم شاگردي سلام)) كه همه اش شعار است به مدرسه بروم. اصلا از شادي در پوست خود نمي گنجم چون ديگر آن دختر بچه ي كلاس دومي نخواهم بود كه معلم تمام دفتر مشقش را به دليل كثيف نوشتن پاره كند. آخر تقصير آن بچه ي 8 ساله چي بود كه دوست نداشت تكليف هاي بي سر و ته معلمش را انجام دهد. شاد هستم چون ديگر ناظمي نيست كه چشم ديدنم را نداشته باشد حتي اگر يك دانش آموز 9_10 ساله باشم كه جز بازي كردن، چيزي از دنيا نفهمم . اما نكته اينجا است كه جرمم وسطي بازي كردن با توپك نارنجي رنگ دوست داشتني ام بود و به همين دليل بارها تحقير شدم. احساس خوبي دارم چون مثل 3 سال راهنمايي ام مجبور نيستم براي اينكه سال هاي دبستانم تكرار نشود، تن به مدارا بدهم و مانند دختر هاي خوب، حجابم را كامل را رعايت كنم و هر چه گفتند، بگويم : " چشم" . احساس خوشبختي مي كنم چون ديگر دبيرستاني وجود ندارد و همچنين كسي كه به جرم اينكه اسم 12 تا هم كلاسي احمق، بي ارزش و شلوغ كن را به ناظم ندادم تا حسابي حالشان را بگيرد، انواع تهمت را بهم بزند و نمره ي انضباطم از خلاف ترين شاگرد مدرسه هم كمتر شود. و وقتي هم مادرم دليلش را مي پرسد، مي گويند:‌" برو از دخترت بپرس كه در خيابان به پسر ها تيكه مي اندازد و چشمك مي زند" وقتي هم اين نقشه ي كثيف شان كارساز نشد، بهم اتهام دزدي زدند و مفتخر شدم تا اولين دزد دبيرستان نام بگيرم. زندانبان هاي دوران دبيرستانم تا آخرين لحظه عذابم دادند حتي وقتي كه در غم از دست دادن پدرم  بودم، دست از سرم بر نداشتند.

بسيار خوشحالم چون چند سالي مي شود دوران دانش آموزي ام به سر آمده  وديگر مجبور نيستم يك مشت زندان بان كه از بويي از فرهنگ نبرده اند را تحمل كنم اما افسوس كه 12 سال از عمرم در جدال با افرادي نا شايست به هدر رفت. 12 سالي كه اگر به گونه اي ديگر مي گذشت، اوضاع من از اين بهتر بود.

پ.ن 1: اگر بگويم هيچ خاطره ي خوشي از اين 12 سال نداشتم و يا همه ي كساني كه در مدرسه كار مي كردند، بد بودند، شك نكنيد كه دروغ مي گويم. اما كفه ي بدي ها و خاطرات تلخ 12 سال مدرسه رفتنم، سنگين تر بود و تاثير بيشتري بر روي زندگي ام گذاشت.

پ.ن 2 : دو تا از دوستانم كه اول اسمشان تينا و آرش است، هميشه بهم تذكر مي دهند كه راي به كل ندهم . من هم در اين مطلب فقط از تجربه ي شخصي ام گفتم و احتمالا رنگ همه ي مدرسه ها سياه نيست.

پ.ن 3 : در دوران دبيرستان بالاخره توانستم يك حال نسبتا اساسي به مسئولينش بدهم و كمي دلم خنك شود. 

2 نوشته شده در  85/07/02ساعت 16:5  توسط گیتی   |